|
هر روز همین وقت ها...
می آید . هر روز همین وقتها . با صدای اذانی که انگار پر می کشد از گل دسته ها و آرام مثل کبوتران حرم٬ می نشیند روی شانه های زائران . همیشه همین وقت ها٬ می آید . یک روز٬ اول اذان٬ یک روز آخر اذان . غروب ها می آید . او که رد می شود٬ سر می جنبانم . می گویم : "عجب عطری !" عجب عطری می زند . از بوی گل ها هم بهتر . حتی از بوی یاس های سفید که همیشه طاقچه مان را پر می کند . و حتی از بوی شب بوها که نیمه شب ها از گلخانه٬ بیرون می زند و هوایی ام می کند .هر روز شرط می کنم . اول اذان٬ چشم هایم را می بندم و هوا را بو می کنم . اشتباه هم نمی کنم . چشم هایم را که باز می کنم جلویم است . آهسته قدم بر می دارد . تا ته کوچه مسجد می رود و بر می گردد . هر روز کارش همین است . همیشه٬ سرش پایین است . لابد همه غم های دنیا را روی دوشش گذاشته اند . هر وقت با آقا اسماعیل احوال پرسی می کند . می گوید :" آمدم دنیا برای دیدن روی علی ٬ ورنه با این مردم دنیا چه کاری داشتم ."سرش را از سجده بر می دارد . بند بند انگشتانش را ذکر می گوید . تا ٢٠۴ می شمارم . شمارش را از اول شروع می کنم . به ٢٠۴ می رسم . سرش را بالا می آورد . به چراغ سبز محراب خیره می شود . به من نگاه می کند و سرش را زیر می اندازد و می گوید :مشغول نجوا بودم که صدای زنگ خونه توی گوشم پیچید . "حتما امیده".دویدم . هر دو تا پله رو یکی کردم .جلوی در خونه دیگه نفسم بالا نمی اومد . درو که باز کردم نزدیک بود بال در بیارم خودش بود . خودمو انداختم توی بغلش . بوی شیبرش دیوونم می کرد . در حالی که صورتم خیس اشک شده بود درگوشش گفتم : " هر از گاهی می بارانیم / سوار خورشی منهای بیابان / آغشته به آهو / پیش مرگ غنچه ها در هجوم پاییز..." لبخند ی زد و گفت : " ما اینیم دیگه ! " لبخندش صمیمیت همیشگی رو داشت و زنده ام می کرد . تا به اتاق برسیم همه چیزو براش تعریف کرده بودم . وارد اتاق که شدیم . به کنا ر پنجره رفت و نگاهی به آسمون انداخت . دستشو برد سمت آسمونو شروع به شمردن کرد . به٢٠۴ که رسید دستاش پر از نور شد انگار که یه ستاره چیده باشه . بهم چشمکی زد و گفت : " اگه اون بهت چشمک نمی زنه ما که هستیم . " دستمو دراز کردم . ستاره توی دستش غیب شد . دیگه داشتم دیوونه می شدم . نیگاهی کرد و با لبخند ی که دا شت چینی به ابرو هاش انداخت و گفت : " پسر جان ! گفتم نیگاش کن ! " سرمو پایین انداختم . سرمو که بالا آوردم ستاره توی دستاش بود . ستاره با صدای نازک و لطیفی گفت : " مجبورم همه چیزو بهت بگم ؟! " شونه هامو بالا انداختم و گفتم : " سرا پا گوشم یه عمره منتظره این روز بودم ." صدای ترتیل قرآن به گوش رسید . با گوش دادن به صوت قرآن انگار می فهمیدم که ستاره چی می گه : " از شهر که خارج می شی پشت دروازه قدیمی یه سرو بلند می بینی . ١١٠ قدم به سمت چپ اون می ری یه قصر رو می بینی . وارد اونجا که شدی به همه اون چیزا هایی که یه عمر می خواستی می رسی." بارو بندیلمو جمع کردم . پاهام به زمین چسبیده بود . هر قدمم کلی طول می کشید . دستی رو شونم خورد . برگشتم . امید بود. عرق شرم از پیشونیم سرازیر شد . با همون لبخند همیشگی و با لحجه غلیظ عربی گفت : " اما والله لا یکون الذی تمدون الیه اعینکم حتی تمیزا و تمحصوا وحتی لا یبقی منکم الا الا ندر . ثم تلا : ام حسبتم ان تترکو او لما یعلم الله الذین جاهدو امنکم و یعلم الصابرین*" حرفهای امید دیوونم می کرد . نمی دونستم چی شده ؟ یا چی می خواد بشه ! امید مثل همیشه بی مقدمه غیبش زد . درو باز کردمو از خونه زدم بیرون . شهر خیلی عوض شده بود . انگار سال ها گذشته بود . تا به دروازه شهر برسم تموم موهام سفید شدند . نمی دونم چند سال طول کشید ه بود . هر چی دنبال سرو گشتم پیدایش نکردم . به تنه یه درخت قطع شده تکیه دادم . بوی هیزم سوخته می داد . یه نگاه به تنه درخت کردم . خودش بود . ١١٠قدم به سمت چپ رفتم . مبهوت شدم . قلبم تند تند می زد . تلو تلو می خوردم . از قصر جز یه خرابه نمونده بود.دوباره به سجده می رود . بلند می شوم . می روم . به جلوی سقا خانه می رسم . پسر بچه ای شمع و یک پیاله آب تعارف می کند . می گوید : " این آقا سید مگه پیش نماز نیس؟! مگه نباید همه پشت سرش نماز بخونن؟!" پیاله آب را سر می کشم زیر لب " سلام بر حسین " می گویم .به پسر بچه لبخند می زنم می گویم : بله عزیزم همه باید پشت سر ایشون نماز بخونیم .لحظه ای سکوت می کند با تعجب به چشمانم زل می زند با مکثی می گوید :"پس چرا دیشب موقع اذون وقتی همه سر افطار بودن اون پشت سر یه آقای دیگه وایستاده بود و نماز می خوند ؟!" پیاله از دستم می افتد . بی اختیار زل می زنم به چراغ سبز محراب مسجد . آفسته قدم بر می دارم . پیش سجاده اش می ایستم . می نشینم . سرش را از سجده بر می دارد . بند بند انگشتانش را ذکر می گوید . انگشت اشاره اش را جلوی بینی اش می گیرد . می گوید :" ان الله مع الصابرین ". *آگاه باشید به خدا قسم محقق نمی شود آن که چشمانتان را به او دوخته اید تا این که جدا و پاک شوید و تا اینکه مقدار بسیار کمی از شما باقی بماند
|+| نوشته شده توسط صبا نخجوانی در و ساعت
پیر مرد ایستاده کنار در خانه، از همه عقب تر، نفس نفس می زند و با لبخند به آتش نگاه می کند . جوان ها از توی آتش می گذرند . از رویش نمی پرند، بس که بلند است . ناگهان سرما سوز می اندازد توی شب . نمه نمه برف، سبک باران ریز زود گذر . پیر مرد آهسته سرش را بالا می برد، به آسمان نگاه می کند لحظه ای آهسته سرش را پایین می آورد، نگاهش دقیقا توی گر گر آتش است دختر بالا _ پایین می پرد . جیغ می زند . پسرها اطراف آتش می دوند .دختر پیر مرد را می بیند . پیر مرد می رود . دختر سعی می کند قدم هایش را تند تر از پیر مرد نباشد پیر مرد در کافه را باز می کند . بوی قهوه و شیرینی می زند بیرون . دختر می نشیند پشت میز . پیر مرد کیف کهنه اش را می گذارد روی میز . کلاهش را بر می دارد .عصایش را تکیه می دهد به دیوار و می نشیند بارانی کرم رنگش به خاکستری می زند . پیر مرد رو می کند به پسری که ایستاده پشت پیشخوان دارد می گوید : "لطفا یک استکان آب جوش !" که دختر می گوید : " یک فنجان قهوه هم برای من!" پیر مرد از جیبش یک دسته کاغذ در می آورد و یک کتاب می گذارد روی میز میگوید: "آسمون آبی بود و من زیر سایه درخت انجیر توی حیاط خونه قدم می زدم با خودم می گفتم : " آه خدا این آسمونو ازم نگیر که هر موقع اوضام به هم می ریزه تا نیگاش می کنم خالی خالی می شم . خوب، هر چیزی قشنگی خودشو داره . شب با ستاره هاش و نور کم مهتاب یه جوریه و روزم با آتیش خورشید یه جور دیگه . انگار هر کدومشو برایه حالت آدم خلق کردن ." به خورشید نیگاه کردم . دیگه نورش چشممو نمی زد . بلکه حرص نیگاه کردنو توم زیاد می کرد . هر باریه باری از روی سینم بر می داشت . هر چند تنهایی داشت دیوونم می کرد . توی زندگیم جز امید و بی بی خانم کسی رو نداشتم . بی بی خانم رو هم که همیشه نمی تونستم ببینم . یهو به اتاقم دویدم پیرن زردی که تازه خریده بودم تنم کردم . جلوی آیینه رفتم توی این فکر بودم که چه شلواری پام کنم که به پیرن زردم بیاد . یاد کت و شلوار سفید پدرم افتادم . رفتمو کت و شلوار بابامو تنم کردم .دوباره جلوی آیینه بر گشتم تو تنم خیلی شیک وایستاده بود . تسبیحو برداشتمو از خونه بیرون زدم . تا حالا این کارو نکرده بودم دوست داشتم خودمو امتحان کنم . به سمت دروازه قدیمی شهر رفتم . از در دروازه که رد شدم 128 قدم به سمت راست رفتم . تسبیحو در آوردم . یه ذره از شیبری که خریده بودم به لباسم زدمو منتظر ایستادم خبری نشد . دستامو به آسمون دراز کردم خبری نشد .آهی کشیدمو قطره های اشک پشت سر هم از چشمام سرازیر شدن . از لابه لای قطره های اشکم دیدم یه شتر سوار داره بهم نزدیک می شه . مردی که سوار شتر بود صورتشو بسته بود .گفت : "بیا بریم . سوار شو ! " سوار شدم لباسمون عین اضداد عالم بود . گفتم : " می زاری صورتتو ببینم ؟" با خنده گفت : "الان زوده ". گفتم : " الان !" باد وزید و چفیه رو برد . زدم رو شونش نیگام کرد خدای من ! یه طرف صورتش سرخ بود و جای چند تا انگشت روی اون معلوم بود . زیر چشم چپش کبود بود و روی طرف دیگه صورتش جای چند ضربه شلاق بود . گفت :" دیدی؟" سرمو پایین انداختم . گفت : "دستتو سفت دور کمرم گره بزن . باید سریع بریم . کاروان لیلی .." سرمو آوردم بالا . دیگه حرفی نزد . دستم از دور کمرش ول شد و روی زمین افتادم . اونقدر با سرعت رفت که توی یه چشم به هم زدن شتر و شتر سوار از جلوی چشام غیب شدن . یه نیگاه به خودم انداختم .لباسام خاکی شده بودن . یه خار هم توی سینم رفته بود و زخمی شده بودم . پیرن زردم غرق خون شده بود . با خونا وضو گرفتم . مس که کردم دوباره پشت شتر سوار بودم . با خنده گفت : " راهشو خوب بلدیا . معلومه رندی " گفتم :" یه عمر دنبال لیلی می گردم ." بازم خندید و گفت :" با اون لباسا ی قشنگ که نمی شد !" نیگاهی بهش کردم و گفتم : "وایستا!" با خنده گفت:" نمی شه ." خودمو از روی شتر به زمین انداختم . با خاک بیابون تیمم کردم و دنبال شتر دویدم . هر چی بیشتر می دویدم . فاصلمون بیشتر می شد . افتادم . زل زدم به خورشید نفس نفس میزدم . تسبیحو از جیب پیرنم در آوردمو دور دستم گره زدم دوباره سوار شتر شده بودم . به من نیگاهی کرد صورت اش از اشک خیس شده بود . گفت : "دیره" بوی شیبر پیچیده بود توی تموم بیابون . چشام خیره شده بود یه کاروان توی بیابون هر کدوم یه طرف فرار میکردن دستهای لیلی رو بسته بودن و همه نیگاش می کردن . می دونی چی می گم ؟! همه نیگاش می کردن ! دختر کتاب را بر می دارد . می گوید :"این مال منه؟ باید همون کتابی باشه که قولش رو داده بودید !"و لبخند می زند . پیر مرد کاغذ ها را بر می دارد . دختر به میز نگاه می کند . از فنجان قهوه و استکان آب جوش بخار بلند می شود . نفهمیده بود کی آن ها را گذاشته اند روی میز . فنجان قهوه را می گذارد زیر دماغش . بو می کشد . می گوید : " یه چیزی برام بنویسید !" پیر مرد کتاب را بر میدارد . پشت سر هم ورق می زند می گوید : " باد است و خاک است و آب است وآتش ..صدای هو.. هوی باد است .." دختر چیزی نمی گوید . نگاه می کند به انگشت های استخوانی و چروک پیرمرد . پیرمرد خودکار را بر میدارد . روی صفحه اول کتاب می نویسد .* دختر کتاب را از کتابخانه بر میدارد . صفحه اول کتاب را باز می کند . به نوشته پیر مرد لبخند می زند . جلوی آینه می ایستد . رﮊ سرخی را بر می دارد . مثل پیر مرد می نویسد .
*o hert , glad tiding ! a masiha _ breath cometh:from whose
...fragrant breatings, ones fragrance cometh |+| نوشته شده توسط صبا نخجوانی در و ساعت
کلمات متجدد را متقاطع
نوشته اند
بر کاه گل های ملول باران خورده
مردم سر به هوا شده اند و
به شعار های اصلاحات و آزادی
نگاه نمی کنند !
در گوشهای زاینده رود
فریاد قطرات آهنی است
و بر شانه های البرز
اتوبانی جاریست از کوزه ای شکسته
فرشته ندا می دهد :
برجها معراج حلبی آبادند
در لابه لای ماشین ها
فاحشه رنج غریبی است و
پیرمرد در میدان آزادی
گندم می کارد . |+| نوشته شده توسط صبا نخجوانی در و ساعت
رنج اسب
حلقه ایست لغزان بر پنجره
از لحظه ی شلیک آزادی
رنج اسب رج می خورد
رنج اسب رج می خورد
اما آزادی
اعتصاب غذا نموده است و
حالا
چهار پایه و شلیک
شعری است در زمستان
با طعم چای داغ
در کنار پنجره
در کنار پنجره
گیلاس کودکی است
نشسته کنج بارانی مسجد
با دست بسته رج می زند
و جیغ و سرفه های اسب را ...
چشمان مه گرفته ی اسب
را رج می زند نسیم
و تنی اریب که شلاق می خورد
تنها صدای رج زدن باد را شنیده است
|+| نوشته شده توسط صبا نخجوانی در و ساعت |
|





