تبليغاتX
AKADEMIA
 
    

                 

            لطفا بر روی این آکادمیا کلیک کنید.

|+| نوشته شده توسط صبا نخجوانی در و ساعت  
 هر روز همین وقت ها...
 

                         

 

می آید . هر روز همین وقتها . با صدای اذانی که انگار پر می کشد از گل دسته ها و آرام مثل کبوتران حرم٬ می نشیند روی شانه های زائران . همیشه همین وقت ها٬ می آید . یک روز٬ اول اذان٬ یک روز آخر اذان . غروب ها می آید . او که رد می شود٬ سر می جنبانم . می گویم :

 "عجب عطری !"

 عجب عطری می زند . از بوی گل ها هم بهتر . حتی از بوی یاس های سفید که همیشه طاقچه مان را پر می کند . و حتی از بوی شب بوها که نیمه شب ها از گلخانه٬ بیرون می زند و هوایی ام می کند .هر روز شرط می کنم . اول اذان٬ چشم هایم را می بندم و هوا را بو می کنم . اشتباه هم نمی کنم . چشم هایم را که باز می کنم جلویم است . آهسته قدم بر می دارد . تا ته کوچه مسجد می رود و بر می گردد . هر روز کارش همین است . همیشه٬ سرش پایین است . لابد همه غم های دنیا را روی دوشش گذاشته اند . هر وقت با آقا اسماعیل احوال پرسی می کند . می گوید :" آمدم دنیا برای دیدن روی علی  ٬ ورنه با این مردم دنیا چه کاری داشتم ."سرش را از سجده بر می دارد . بند بند انگشتانش را ذکر می گوید . تا ٢٠۴ می شمارم . شمارش را از اول شروع می کنم .

  به ٢٠۴ می رسم . سرش را بالا می آورد . به چراغ سبز محراب خیره می شود . به من نگاه می کند و سرش را زیر می اندازد و می گوید :مشغول نجوا بودم که صدای زنگ خونه توی گوشم پیچید .

 "حتما امیده".دویدم . هر دو تا پله رو یکی کردم .جلوی در خونه دیگه نفسم بالا نمی اومد . درو که باز کردم نزدیک بود بال در بیارم خودش بود . خودمو انداختم توی  بغلش . بوی شیبرش دیوونم می کرد . در حالی که صورتم خیس اشک شده بود درگوشش گفتم :

 " هر از گاهی می بارانیم / سوار خورشی منهای بیابان / آغشته به آهو / پیش مرگ غنچه ها در هجوم پاییز..."

 لبخند ی زد و گفت :

 " ما اینیم دیگه ! " لبخندش صمیمیت همیشگی رو داشت و زنده ام می کرد . تا به اتاق برسیم همه چیزو براش تعریف کرده بودم . وارد اتاق که شدیم . به کنا ر پنجره رفت و نگاهی به آسمون انداخت . دستشو برد سمت آسمونو شروع به شمردن کرد . به٢٠۴  که رسید دستاش پر از نور شد انگار که یه ستاره چیده باشه . بهم چشمکی زد و گفت :

 " اگه اون بهت چشمک نمی زنه ما که هستیم . "

 دستمو دراز کردم . ستاره توی دستش غیب شد . دیگه داشتم دیوونه می شدم . نیگاهی کرد و با لبخند ی که دا شت چینی به ابرو هاش انداخت و گفت :

 " پسر جان ! گفتم نیگاش کن ! "

 سرمو پایین انداختم . سرمو که بالا آوردم ستاره توی دستاش بود . ستاره با صدای نازک و لطیفی گفت :

" مجبورم همه چیزو بهت بگم ؟! " شونه هامو بالا انداختم و گفتم :

 " سرا پا گوشم یه عمره منتظره این روز بودم ." صدای ترتیل قرآن به گوش رسید . با گوش دادن به صوت قرآن انگار می فهمیدم که ستاره چی می گه : " از شهر که خارج می شی پشت دروازه قدیمی  یه سرو بلند می بینی . ١١٠ قدم به سمت چپ اون می ری  یه قصر رو می بینی . وارد اونجا که شدی به همه اون چیزا هایی که یه عمر می خواستی می رسی." بارو بندیلمو جمع کردم . پاهام به زمین چسبیده  بود . هر قدمم کلی طول می کشید . دستی رو شونم خورد . برگشتم . امید بود. عرق شرم از پیشونیم سرازیر شد . با همون لبخند همیشگی و با لحجه غلیظ عربی گفت :

" اما والله لا یکون الذی تمدون الیه اعینکم حتی تمیزا و تمحصوا وحتی لا یبقی منکم الا الا ندر . ثم تلا : ام حسبتم ان تترکو او لما یعلم الله الذین جاهدو امنکم و یعلم الصابرین*"

حرفهای امید دیوونم می کرد . نمی دونستم چی شده ؟ یا چی  می خواد بشه !  امید مثل همیشه بی مقدمه غیبش زد . درو باز کردمو از خونه زدم بیرون . شهر خیلی عوض شده بود . انگار سال ها گذشته بود . تا به دروازه شهر برسم تموم موهام سفید شدند . نمی دونم چند سال طول کشید ه بود . هر چی دنبال سرو گشتم  پیدایش نکردم . به تنه یه درخت قطع شده تکیه دادم . بوی هیزم سوخته می داد .  یه نگاه به تنه درخت کردم . خودش بود . ١١٠قدم  به سمت چپ رفتم  . مبهوت شدم . قلبم تند تند می زد . تلو تلو می خوردم . از قصر جز یه خرابه نمونده بود.دوباره به سجده می رود . بلند می شوم . می روم . به جلوی سقا خانه می رسم . پسر بچه ای شمع و یک پیاله آب تعارف می کند . می گوید : " این آقا سید مگه پیش نماز نیس؟! مگه نباید همه پشت سرش نماز بخونن؟!" پیاله آب را سر می کشم زیر لب " سلام بر حسین " می گویم .به پسر بچه لبخند می زنم می گویم :  بله عزیزم همه باید پشت سر ایشون نماز بخونیم .لحظه ای سکوت می کند با تعجب به چشمانم زل می زند با مکثی می گوید :"پس چرا دیشب موقع اذون وقتی همه سر افطار بودن اون پشت سر یه آقای دیگه وایستاده بود و نماز می خوند ؟!" پیاله از دستم می افتد . بی اختیار زل می زنم به چراغ سبز محراب مسجد . آفسته قدم بر می دارم . پیش سجاده اش می ایستم . می نشینم . سرش را از سجده بر می دارد . بند بند انگشتانش را ذکر می گوید . انگشت اشاره اش را جلوی بینی اش می گیرد . می گوید :" ان الله مع الصابرین ".

 *آگاه باشید به خدا قسم محقق نمی شود آن که چشمانتان را به او دوخته اید تا این که جدا و پاک شوید و تا اینکه مقدار بسیار  کمی از شما باقی بماند

  

                  

|+| نوشته شده توسط صبا نخجوانی در و ساعت   
 

 

                   

 

پیر مرد ایستاده کنار در خانه، از همه عقب تر، نفس نفس می زند و با لبخند به آتش

 نگاه می کند . جوان ها از توی آتش می گذرند . از رویش نمی پرند، بس که بلند

است . ناگهان سرما سوز می اندازد توی شب . نمه نمه برف، سبک باران ریز زود

گذر . پیر مرد آهسته سرش را بالا می برد، به آسمان نگاه می کند لحظه ای آهسته

سرش را پایین می آورد، نگاهش دقیقا توی گر گر آتش است دختر بالا _ پایین

 می پرد . جیغ می زند .

پسرها اطراف آتش می دوند .دختر پیر مرد را می بیند . پیر مرد می رود .

دختر سعی می کند قدم هایش را تند تر از پیر مرد نباشد پیر مرد در کافه را باز

می کند . بوی قهوه و شیرینی می زند بیرون . دختر می نشیند پشت میز . پیر مرد 

کیف کهنه اش را می گذارد روی میز . کلاهش را بر می دارد .عصایش را تکیه

می دهد به دیوار و می نشیند بارانی کرم رنگش به خاکستری می زند .

پیر مرد رو می کند به پسری که ایستاده پشت پیشخوان  دارد می گوید :

"لطفا یک استکان آب جوش !" که دختر می گوید :

" یک فنجان قهوه هم برای من!"

پیر مرد از جیبش یک دسته کاغذ در می آورد و یک کتاب می گذارد روی میز

 میگوید:

"آسمون آبی بود و من زیر سایه درخت انجیر توی حیاط خونه قدم می زدم با خودم

 می گفتم :

" آه خدا این آسمونو ازم نگیر که هر موقع اوضام به هم می ریزه تا نیگاش می کنم

خالی خالی می شم . خوب، هر چیزی قشنگی  خودشو داره . شب با ستاره هاش و

 نور کم مهتاب یه جوریه و روزم با آتیش خورشید یه جور دیگه . انگار هر کدومشو

برایه حالت آدم خلق کردن ."

به خورشید نیگاه کردم . دیگه نورش چشممو نمی زد . بلکه حرص نیگاه کردنو توم

زیاد می کرد . هر باریه باری از روی سینم بر می داشت .

هر چند تنهایی داشت دیوونم می کرد . توی زندگیم جز امید و بی بی خانم کسی رو

نداشتم . بی بی خانم رو هم که همیشه نمی تونستم ببینم .

یهو به اتاقم دویدم پیرن زردی که تازه خریده بودم تنم کردم . جلوی آیینه رفتم توی این

 فکر بودم که چه شلواری پام کنم که به پیرن زردم بیاد . یاد کت و شلوار سفید پدرم

افتادم .

رفتمو کت و شلوار بابامو تنم کردم .دوباره جلوی آیینه بر گشتم تو تنم خیلی شیک

وایستاده بود . تسبیحو برداشتمو از خونه بیرون زدم .

تا حالا این کارو نکرده بودم دوست داشتم خودمو امتحان کنم . به سمت دروازه قدیمی

شهر رفتم . از در دروازه که رد شدم 128 قدم به سمت راست رفتم .

تسبیحو در آوردم . یه ذره از شیبری که خریده بودم به لباسم زدمو منتظر ایستادم

خبری نشد . دستامو به آسمون دراز کردم خبری نشد .آهی کشیدمو قطره های اشک

پشت سر هم از چشمام سرازیر شدن . از لابه لای قطره های اشکم دیدم یه شتر سوار

داره بهم نزدیک می شه . مردی که سوار شتر بود صورتشو بسته بود .گفت :

"بیا بریم . سوار شو ! "

سوار شدم لباسمون عین اضداد عالم بود . گفتم :

" می زاری صورتتو ببینم ؟"

با خنده گفت : "الان زوده ".

گفتم : " الان !"

باد وزید و چفیه رو برد . زدم رو شونش نیگام کرد خدای من ! یه طرف صورتش

سرخ بود و جای چند تا انگشت روی اون معلوم بود . زیر چشم چپش کبود بود و روی

 طرف دیگه صورتش جای چند ضربه شلاق بود . گفت :" دیدی؟"

سرمو پایین انداختم . گفت :

"دستتو سفت دور کمرم گره بزن . باید سریع بریم . کاروان لیلی .."

سرمو آوردم بالا . دیگه حرفی نزد .

دستم از دور کمرش ول شد و روی زمین افتادم . اونقدر با سرعت رفت که توی یه

چشم به هم زدن شتر و شتر سوار از جلوی چشام غیب شدن .

یه نیگاه به خودم انداختم .لباسام خاکی شده بودن . یه خار هم توی سینم رفته بود و

زخمی شده بودم . پیرن زردم غرق خون شده بود . با خونا وضو گرفتم . مس که کردم

 دوباره پشت شتر سوار بودم . با خنده گفت :

" راهشو خوب بلدیا . معلومه رندی "

گفتم :" یه عمر دنبال لیلی می گردم ."

بازم خندید و گفت :" با اون لباسا ی قشنگ که نمی شد !"

نیگاهی بهش کردم و گفتم : "وایستا!"

با خنده گفت:" نمی شه ."

خودمو از روی شتر به زمین انداختم .

با خاک بیابون تیمم کردم و دنبال شتر دویدم . هر چی بیشتر می دویدم . فاصلمون

بیشتر می شد . افتادم . زل زدم به خورشید نفس نفس میزدم . تسبیحو از جیب پیرنم در

 آوردمو دور دستم گره زدم دوباره سوار شتر شده بودم . به من نیگاهی کرد صورت

اش از اشک خیس شده بود .

گفت : "دیره"

بوی شیبر پیچیده بود توی تموم بیابون . چشام خیره شده بود یه کاروان توی بیابون هر

 کدوم یه طرف فرار میکردن دستهای لیلی رو بسته بودن و همه نیگاش می کردن .

می دونی چی می گم ؟!

همه نیگاش می کردن !

دختر کتاب را بر می دارد . می گوید :"این مال منه؟ باید همون کتابی باشه که قولش

رو داده بودید !"و لبخند می زند .

پیر مرد کاغذ ها را بر می دارد . دختر به میز نگاه می کند . از فنجان قهوه و استکان

آب جوش بخار بلند می شود . نفهمیده بود کی آن ها را گذاشته اند روی میز . فنجان

 قهوه را می گذارد زیر دماغش . بو می کشد .

می گوید :

" یه چیزی برام بنویسید !"

پیر مرد کتاب را بر میدارد . پشت سر هم ورق می زند می گوید :

" باد است و خاک است و آب است وآتش ..صدای هو.. هوی باد است .."

دختر چیزی نمی گوید . نگاه می کند به انگشت های استخوانی و چروک پیرمرد .

پیرمرد خودکار را بر میدارد . روی صفحه اول کتاب می نویسد .*

دختر کتاب را از کتابخانه بر میدارد . صفحه اول کتاب را باز می کند . به نوشته پیر

 مرد لبخند می زند . جلوی آینه می ایستد . رﮊ سرخی را بر می دارد . مثل پیر مرد

 می نویسد .

 

 

 

 

*o hert , glad tiding ! a masiha _ breath cometh:from whose

 

...fragrant breatings, ones fragrance cometh

|+| نوشته شده توسط صبا نخجوانی در و ساعت  
 
 

                  

 

 

کلمات متجدد را متقاطع

 

نوشته اند

 

بر کاه گل های ملول باران خورده

 

 

مردم سر به هوا شده اند و

 

به شعار های اصلاحات و آزادی

 

نگاه نمی کنند !

 

 

در گوشهای زاینده رود

 

فریاد قطرات آهنی است

 

و بر شانه های البرز

 

اتوبانی جاریست از کوزه ای شکسته

 

 

فرشته ندا می دهد :

 

برجها معراج حلبی آبادند

 

 

در لابه لای ماشین ها

 

فاحشه رنج غریبی است و

 

پیرمرد در میدان آزادی

 

گندم می کارد .

|+| نوشته شده توسط صبا نخجوانی در و ساعت  
 
 

  

                    

رنج اسب

 

حلقه ایست لغزان بر پنجره

 

از لحظه ی شلیک آزادی

 

 

رنج اسب رج می خورد

 

رنج اسب رج می خورد

 

اما آزادی

 

اعتصاب غذا نموده است و

 

حالا

 

چهار پایه و شلیک

 

شعری است در زمستان

 

با طعم چای داغ

 

در کنار پنجره

 

در کنار پنجره

 

گیلاس کودکی است

 

نشسته کنج بارانی مسجد

 

با دست بسته رج می زند

 

و جیغ و سرفه های اسب را ...

 

 

چشمان مه گرفته ی اسب

 

را رج می زند نسیم

 

و تنی اریب که شلاق می خورد

 

تنها صدای رج زدن باد را شنیده است

 

|+| نوشته شده توسط صبا نخجوانی در و ساعت